لبخند

هميشه اين سوال برام بوده كه چرا
بعضي از آدم ها وقتي سيگار مي كشن چشاشون خيس ميشه ؟!
رو به يه ديوار مات مي مونن ، بعد لبخند مي زنن ...به دود كه بيرون دادند نگاه مي كنند كه زيبا مي رقصه و محو مي شه....لبخند مي زنن

هميشه اين سوال برام بوده كه چرا
بعضي از آدم ها وقتي سيگار مي كشن چشاشون خيس ميشه ؟!
رو به يه ديوار مات مي مونن ، بعد لبخند مي زنن ...به دود كه بيرون دادند نگاه مي كنند كه زيبا مي رقصه و محو مي شه....لبخند مي زنن
بي خبر خواهم رفت
بي كلام،بي صدا خواهم رفت
لازم به بدرقه نيست
من با اولين قطار خواهم رفت
نباش، به دنبال من نباش
من به دورترين غربت ها خواهم رفت
تو را به غريبه ها خواهم سپرد
من از همه گذشته،تنها خواهم رفت
غنچه هاي بوسه را نثارت ميكنم
اين چنين عاشقانه خواهم رفت
نه دروغ بود سخناتم دروغ
اين بار بي دروغ خواهم رفت
تو را فراموش خواهم كرد
اين چنين آسوده خواهم رفت
amal 4.10.88
تنهاتر از همیشه
جام می ام تهی است
جام غمم پر است
وز جام دل مپرس.
کاین جام را به سنگ صبوری شکسته ام
من نیز . پا به پای سه تار گسسته ام!
تنها تر از همیشه . در ایوان نشسته ام....
دستم را بگیر
چندی شکوفه ریخت....
اما چه می کنی؟
دل را که در بهشت خدا هم غریب بود....؟
به دست های خود نگاه میکنم
که از سپیده تا غروب
هزار کاغذ سپید را سیاه میکند
هزار لحظه ی عزیز را تباه میکند
گناه میکند!
چرا این چنین میکنم؟
چرا گناه میکند؟!
چرا سپید را سیاه میکنم؟
چرا گناه میکنم؟.....

آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید.
آنهمه عهد فراموشت شد؟؟!
چشم من روشن.روی تو سپید.
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید.
(برای کسی که فکر نمیکردم هیچ وقت با من این چنین.. .)

از زندگی تو اومدم بیرون تا شاید...
تو عشق منو , تو قلب منو...
منو رها کردی...
در فکر من یاد تو بود ... در ذهنم اسم تو
تو منو رها کردی
در قلبم عشق تو بود ... در دستم عکس تو
تو منو رها کردی
درچشم من چشم تو بود ... در گوشم صدای تو
تو منو رها کردی
در گلویم بغضی بود ... در چشمانم اشک
برای تو...

اگه من کار تو رو فراموش کنم
قلبم نمی تونه فراموش کنه
اگه احساسمو می فهمیدی قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار را روز آ غازی دگر می دیدی
اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشق و آنگونه که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین ودا
قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
نه گناهکاریم نه بی تقصیریم من وتو بازیچه ی تقدیریم
بیشتر از همیشه دوستت دارم
گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فروریخته ی عشق
از دلم چیزی نمونده که بخوام بسپارم

تو که همدردی مرا یاری بده
به من عاشق امیدواری بده
اگه عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفا داری بده

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه هاکرد
تمام قلب من بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

دیگه اشکام واسه من ناز میکنه...........